گاهی گریون... گاهی خندون

زین دو هزاران من ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

گاهی گریون... گاهی خندون

زین دو هزاران من ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

زمانی که من دیگه نمی خوامش...

تو این بیست سال چندین بار تجربه ش کردم... یه جورایی یه قانون شده برام... 


وقتی چیزی رو با تمام وجود می خوام... وقتی نیازش دارم... وقتی فکرم رو کامل گرفته...

به دستش نمیارم... انقدر تو حسرتش می مونم تا آروم آروم بی خیالش میشم و یادم میره...

چند وقت بعد خودش میاد... میرسه از یه جایی برام...

پیش خودم میگم این همونه که چند وقت پیش هلاکش بودم؟


قبلا انگار اصلا منو نمیدید... اما این چند روزه... نمی دونم به خدا.

مسخره

الان که نگاه میکنم میبینم خیلی اسم مسخره ای یه... ناودون رو میگم... چرا هیچ کس نمیگه مسخرس...

قالبش هم مالی نیست... نوشته هام هم که زرتتتتت...

چاره ای نبود... اون روز که راضی کردم خودمو که بنویسم تا دق نکنم اسم دیگه ای به ذهنم نرسید... باید مینوشتم... خسته شده بودم از بس سرم رو میکردم زیر پتو و توی ذهنم برای چندین نفر که دیگه نبودند مینوشتم.

نمیدونم چند وقت بود که خفه شده بودم... اما میدونم خفگی چه حالی داره...

بی خیال... دلم میخواد یه صفایی بهش بده...

نگاهش

مثل همیشه بوسش کردم و خداحافظی کردم...


گفت توی راه آیت الکرسی رو بخون... گفتم چشم... چهار قل رو هم بخون... گفتم چشم...

میدونستم که نخواهم خوند... میدونستم که دیگه مثل چند سال پیش از حفظ نیستمشون... 


گفتم چشم چون دلم نیومد وقتی با نهایت محبتی که تو چشماش بود نگاهم میکرد بهش بگم حوصلم نمیشه این ها رو بخونم... 

یقیقن دارم که دوستش دارم و دوستم داره.

بستنی آب شد...

بستنیه داره آب میشه.

منم باید یه زری بزنم که شاید حلقومم باز بشه...

رفته بودم اون خراب شده ی قبلی که ازش خیلی خاطره دارم... همیشه میرم... هنوز...

تازه حالا فهمیدم چه صفایی داشته اونروز ها... الان پرنده پر نمیزنه...

رفتم نظرات رو خوندم... چه اسم هایی دیدم که داشت یادم میرفتشون... خیلی دلم تنگ شد برای همشون... صمیمی شده بودم باهاشون اما چاره ای نبود... باید خفه میشدم...

دلم تنگ شده... کسی نیست...

خونه که هستم بیشتر دلم میخواد بنویسم تا توی خوابگاه...

بعضی وقت ها اگه بگی غلط کردم حد اقل تکلیفت با خودت مشخص میشه و راحت میشی... اما من الان هنوز نمیدونم غلط کردم یا نه...

هنوز هم از اینکه میدونم که نمیدونم دارم رنج میکشم.


یه سفیدی

قیچی رو دادم دستش و بهش گفتم میشه این مو سفیده رو بچینی... 

یه کم موهام رو دست مالی کرد و گفت دوتا هست ها... بعد گفت سه تا نه چهار تا موی سفید فقط اینجای سرت پیدا کردم. 

گفتم همشون رو بچین... دارم پیر میشم... 

آخه تازه اولشه... یه کوچولو رفتم تو فکر... فکر کردن نداره که... 

  

چرا هر وبلاگی که دلم میخواد برم توش و قبلا ها دوستش داشتم مینویسه موجود نیست؟ 

نمیشه که هیچی برای من موجود نباشه که... خدایا شکرت همه چی برام موجوده...